حق
حق، فلسفه، خطابه، باطل، فتنه، افلاطون، حس، تجربه، دکارت، شوپنهاور، غم، لا ادریون، شکاکان، اراده، بدبین، فلسفه، حقیقت، واقعیت

حرف سوم:

1393/10/3 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : سید سعید هاشمی

نکته: دوستانی که قصد پیگیری و همراهی مطالب فلسفه را دارند، از مطلب "حرف اول" بخوانند تا این مطلب.

حرف سوم:

فلسفه آدم را دیوانه می کند. نمی دانم چطور چاشنی اهمیت اش را تند کنم که متوجه بشوی فلسفه چیست. هرچه جلوتر می روی، در وجودِ خودت و اندیشه ات شک می کنی. دوره ای بوده که فنِ خطابه رواج وافری داشته. مُوَکّلانی پیدا شدند که می توانستند برای یک موضوع، هم دلیلِ بر رد بیاورند و هم دلیلِ بر اثبات. رفته رفته، باطل جای حق را گرفته بود و حق جای باطل را. شاید این که می گویند «فتنه»، به خاطرِ همین باشد که حق و باطل قاطی هم شده اند.

عده ای بودند همچون افلاطون که می گفتند فقط «حس و تجربه» است که می توان به آن مطمئن بود. مثلاً تو باید با دست ات یک چیزی را لمس کنی و بعد بگویی واقعیت دارد یا خیر. حتماً متوجه شده ای که این اشتباه است؛ چرا که ما خطای محسوسات داریم. مثلاً اگر دست ات در یک ظرفِ آبِ گرم باشد و آن را بگذاری در یک ظرفِ آبِ سرد، متوجه سرد بودن اش نمی شوی. عده ای هم بودند همچون دِکارت، که بیشتر در حوزۀ معقولات می چرخیدند. این هم اشتباه است. دلیل اش در پاراگراف بالا مطرح شد.

یک آدمِ مطرحی هم وجود داشت به نام «شوپنهاوِر». با اجازۀ شما بدبین ترین فیلسوف دنیا شناخته شد! دلیل اش هم جالب است. این برادرِ ما! نه اینکه زندگی اش پر از غم بود و غصه! می گفت که من به دنیای واقعی اعتقاد دارم اما اساسِ هرچیزی بر «اراده» نهفته است. این اراده است که زندگی را متحول می کند. نظرش این بود که اگر آمیزشی نباشد، دنیا از غم و غصه آزاد می شود! یا اینکه دو عاشق و معشوقی که با نگاه های کرشمه ای به هم نگاه می کنند، به خاطر این است که دنیا سراسر بدبختی است و می دانند که با ازدواجِ شان، نسل ادامه پیدا می کند و مرتکبِ أمرِ فجیعی می شوند و اگر عشقِ آنها نبود دنیا پایان می یافت و همۀ مصائب زائل می گشت! این بنده خدا گویا زجرکشیدۀ عشق بود! خدا به خیر کند.

«لا أدریون» یا شکاکان دوستانی بودند میانِ سوفِسطائیان و فیلسوفان. می گفتند وسیلۀ قابلِ اطمینان برای رسیدن به «حقیقت» وجود ندارد. حتی مسائلِ حساب و هندسه را با احتمال باید پذیرفت. مثلاً «زاویه» را مدنظر قرار دهید. زاویه در پیدایش یک شکل همچون مثلث به وجود آمد. خب شما بگویید همین مثلث از کجا آمد؟! مربع چه؟ اشکال دیگر؟ آیا می شود "جز یک واقعیت قراردادی به دست بشر" به این ها نگاه کرد؟! حالا چه برسد به زاویه. به پیرامونت نگاه کنی متوجه می شوی که غالبِ این ها قراردادی اند و شاید یک «واقعیت» باشند اما نمی توانی بگویی یک حقیقت اند.

فلسفه از این مباحث پر است. به تو می آموزد که کیستی و از کجا آمده ای. نفس قوی می خواهد. نکند تو هم بگویی دچار شک می شوم؛ نه. اگر شکی باشد برای من است. تو از زیباییها لذت ببر. (3 آذر، ساعت 1 و ربع کمِ نیمه شب، اولِ ماه ربیع الأول)





موضوعات مرتبط با این مطلب :

حرف اول:

1393/9/29 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : سید سعید هاشمی

بسم الله الرحمن الرحیم

حرف اول:

دنیایی که در آن زندگی می کنم، محیطی که در آن هستم، مکانی که در آنجا ایستاده ام و به قول برخی دوستان، حتی زمانی که در آن در حال تغییر هستم، همگی به نوعی غرق در فلسفه اند. با ریز شدنِ در تاریخنامه ی دانشمندان متوجه شدم که غالب آنها به دنبال حقیقتی ناشناخته بودند که از کشف آن، عاشقانه لذت می بردند. افلاطون، سقراط، جابر بن حیان، کپرنیک، زکریای رازی، نیوتون، گالیله و... اینان دانشمندانی اند که به دنبال حقیقت وجودی خود بودند. تجلی اینان را در علمای این چند قرن مشاهده می کنیم. افرادی همچون داروین، زیگموند فروید، کارل مارکس، محمدحسین طباطبایی، روح الله خمینی... .

فلسفه یعنی درک و کشف ماهیت وجودی یک چیز. آن چیز هرچه می خواهد می تواند باشد. فرض کن یک سنگ باشد. آب باشد. جامعه باشد. انسان باشد. انقلاب باشد. هر چیزی را می توان متصور شد. یک فیلسوف به دنبال "کشف حقیقت" است. تا پیدایش نکند، قلبش آرام و قرار ندارد. هنوز مشخص نیست که چه چیزی آرامش دهنده ی قلب است. شاید یک ورزش است، یا خواندن یک کتاب، یا به افق نگاه کردن، یا یک بت و شاید هم یک نیروی ماوراء. این چند خط یعنی چه؟! چه می خواهم بگویم؟ بی شک طوری پاسخ خواهم داد که هم تو درک کنی و هم من.

در فلسفه، دو بحث بسیار ریشه ای و جذاب وجود دارد به نام های "حقیقت" و "واقعیت". شاید بتوان گره خیلی از مشکلات را همین دو مبحث نامید. این را کم کم متوجه می شویم و شکی نیست که زمان همه چیز را ثابت می کند.

"واقعیت" همه ی آن چیزیست که مشاهده می کنیم. "حقیقت" درکی است که از واقعیت داریم. تو یک لیوان آب را می بینی، این می شود واقعیت. اما ماهیت وجودی این آب را نمی شناسی و نمی بینی. اگر هم ببینی و بگویی دیدم، هیچ وقت مطلقاً نمی توانی بگویی این، حقیقتِ آن چیزی است که دارم مشاهده می کنم. تو نمی توانی اثبات کنی که یک خطِ راست وجود دارد. چون من می روم یک نانوسکوپ پیدا می کنم و "خطِ راست" تو را زیرش می گذارم و مشاهده می کنی آن خط راست، خمیده است. تو واقعیت را خطی دیدی که کاملاً صاف بوده اما حقیقت ورای آن چیزیست که تو می بینی.

شرط می بندم که فلسفه دنیایت را عوض خواهد کرد. فقط با من باش. همیشه یک "ما"یی که ایجاد شده از "من" و "تو" است، می توانند سریع تر رشد کنند. (29 آذر 93، نیمه شب، ساعت 1 بامداد)

 





موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
,,

ساخت وبلاگ