حرف چهارم:
نکته: دوستانی که قصد پیگیری و همراهی مطالب فلسفه را دارند، از مطلب "حرف اول" بخوانند تا این مطلب.
حرف چهارم:
به این سؤال توجه کن:
درب به موازاتِ چرخشِ کلید باز می شود یا بعد از چرخشِ کلید؟
سؤال بعدی:
ما در زمان هستیم یا زمان در ما؟ ما با زمان هستیم یا زمان با ما؟
سؤال بعدی:
عالَم به تبعِ زمان است یا زمان به تبع عالَم؟
سؤال بعدی:
خدا «در» ماست یا «با» ماست؟
سؤال بعدی:
زمان در حرکت است یا حرکت در زمان؟
به معنای واقعی هَنگ ام. قضیۀ بیگ-بَنگ ماتِ در جواب سؤالات بالاست. بزرگ ترین فیزیک دانانِ روز دنیا، پاسخ سؤالات بالا را نمی دانند. جای تأمل دارد اگر بگوییم فلسفه اساساً علمی است بی پایه و کشک. حق بدهید به بنده اگر بگویم بخاطرِ فشار بر ذهنم، نتوانستم تا نصف شب بخوابم.
زمان؛ یک بحثِ شدیداً چالشی است. ما پاسخِ سؤالاتمان را باید از فلسفه بخواهیم. اینکه دنیا در 6 روز آفریده شد، در همان لحظه خلق شد یا قبل از آن؟ اصلاً زمانی در کار هست؟ نگاهی که به اطرافمان بکنیم، می بینیم زندگیِ ما همگی قراردادی است. ما زمان را در ساعت خلاصه کردیم. شرحِ این بحث، خیلی از مشکلات ما را حل خواهد کرد.
رجوع به قرآن کمی آدم را (شاید) آرام کند. آمده است «وَ هُوَ مَعَکُم»؛ او «با» شماست. یعنی خدا در ما نیست، خدا با ما است. نمی دانم می توانم خدا را همان زمان فرض بگیرم یا نه. آیا ما «لا زمان» هم داریم؟
وای خدای من.
دارم می ترکم.
واقعاً توان نوشتن ندارم...
(4 آذر، ساعت 11 و نیم آخر شب، بعد از جلسۀ هفتگی فلسفه)
موضوعات مرتبط با این مطلب :
رقص دل...
حفظش کن...
هم اکنون خدا به تو نزدیک ترست...

موضوعات مرتبط با این مطلب :
چگونه؟
چشمانم دارند کور میشوند..
نمی دانم از گریه کردن هاست یا که از رسیدن انتظار تلخ...
سردر گم فکر پریشان خویش شده ام..
خسته نیستم؛خودم "خودم "را خسته ی خودم میکنم..
خودم "خودم" را گیج تیپاخورده ی کارهای خودم میکنم..
خودم با خودم غریبی میکنم..
می ترسم..
از خود،از محیط،از پدیده ها،از اسرار،از انسان لگدخورده ی کاه و گل..
وا مصیبتا از من،که شبم روز و روزم شب شده است."وجدانم" هیچ وقت آرام نمیگیرد.نه در اعمال روزانه،نه در خواب های شبانه،نه در میکده ی عشاق،نه در کلبه ی احزان مظلوم خویش..
پروردگار من
چگونه دستم را به سوی بالینت بکشانم تا که نظری بی منت بر من ماتم زده ی ظالم بیفکنی؟
چگونه خودم را غرق در شراب مستانه ی تو بیفکنم تا که به سویت با امید رهسپار شوم؟
چگونه می توانم انسانیت ناآدمی خود را برای تو اثبات کنم؟
چگونه میشود؟
چگونه؟
موضوعات مرتبط با این مطلب :
داستان
یکی بود اما یکی نبود!زیر این گنبد کبود شهری بود همچون عمود صاف و خمود! لندرونش چیری بود شبیه"دل" پر از شور و شهود..توی این قصه ی ما رازی نهفته بود که هیچ کس خبردار نبود...
موضوعات مرتبط با این مطلب :
برچسب ها: خداٰٰانسانٰٰغربتٰٰ